چه بايدکرد؟
شبِ انوشهٴ خاموشى ما
تا هنوز در راه است،
گرچه با ولع تب آلوده و سبع
اشعهٴ نور ز فانوس زمان مى بلعد.
هيچ نيوشيد آيا ؟ چه شرنگ آژيرى
در بناگوش شما
بازتابد.

  تا مجالى درين گنبد دوار تراست،و
کسى نيست به گوشت خواند
نه به ايماء،نه به رمز،
نه ز سوداىِ
گل پارينهٴ حسرت
در بستر خشکيدهٴ باغ،
هى برو
دخمهٴ خواب ترا
در محاق نغول تهيت
ويراسته اند.

  زنهار،
بى تفاوت ازين باديهٴ
همه جا فرش ز خار،
همه سنگلاخ مگذر.
اگرت نيست نواىى در دست
خس و خاشاک از اين جاده به مژگان بروب.
رهروى
از رهٴ اجبار
ازين راه گذر خواهد کرد