و افسوس چه مُعجبانه
 کاهنان معابد اسطوره هاى متحجر:
 رواة طومار هاى مندرس ناخوانا،
 از تنبوشهٴ تنگ باور هائيکه ،
ريشه در سيآبه گناه دارد ،
 باطل را،
 بنام حق فرياد ميکنند.و
 هر گز شگفتى نداشت ،اگر
 زندگى شط خونينى شد.که
 مد و جذر آنرا
 باِ ِعطش خونکار مى سنجند،و
 خيره سر و گمراه ،
 در کوچه هاى تنگ عصبه ،
 آواى گامهاى شب را،
 نبض عروج آفتاب ميپندارند.و
 حاشاکه
 چه نگونسار،
 روزگارى است