هنگامهٴ زشتى
در آن اردىبهشت
چکاوک هاى خوش الحان همه
در بيشه هاى عزلت پائيز برگ ريزان آرمانها پناه جستند
و سر ها را چونان
در ژرفناى گود بالين شان نهان کردند
که گويى
»جاى« و»گاه«**
با راهيان داد در استيز و آويز بود.
در آن ارديبهشت
در آن هنگامهٴ و "گاهنامهٴ"زشتى
زبان دژخمان الکن و نا مفهوم
افق در جام نيلگون فلک شنگرف
زمين نيک آئينان "خورآسان"
که جولانگاه خورشيد"اشواق" بود،و
در هر صبحگاه و شامگاهانش
زائران اوراد برساد و يسناَى تجلى را
در آيينه هاى روح خويش تفسير مى کردند،و
آب و سبزه و مرغزار،
هواى خوشگوار دامن سبزين هامون هاش. و
کافورگون ستيغ آسمانساى کوه هايش،و
آن فيروزهٴ آلاچق گردون
دگر شم حزين و زار يک سوگنامه را مى ماند،و
نخلستان اميد هاى رنگين مان
به برهوتى ،که گفتند، ما از آن زاديم و زاييديم مانند بود.
هيات ،
در آن هنگامهٴ زشتى
هر گز
چشم بينايى صداى صبحگاهان را،
که در نفحات باغ و گل جارى بود نشنودند.
در آن اردى بهشت
کى مى داند
چه وحشت ها که بر آئينه هاى روح زنگار بست،و
حاشا
چه بستنها نيوشيديم
شرنگ ت لخ ذلت را
کنار
عاطفهٴ صبح،و
دم سنگين شب.
درآن ايام بد فرجام
صداى گامهاى هاى
دژخمان
خون در چشمان،
بروى جاده ها و کوچه هاى
شهر از ياد رفته و ويران،
شگون شوربختىو،
نشان از وحشت شب بود،و
کابوس نژند َياس
روان زندگى را تا به مرز
سايه روشن هاى گنگ و تنگ يک لحظه
چنان با غم مى اندود
که گويى
چاووشان شب
که سرمست از هوا و نخوت بيمايهٴ بودند
کليد باغ هاى بامدادان فردا را
ز جيب خادمان نور دزديدند.
غسق را"مرحبا" گفتند.
اما ، هنوز
اى شهسوار عشق ،
ميدانم
که در لحظه تا لحظه
همه بيدارِ و هوشيارى .
ستيزه روزگار ما اگر مهابط اندوهست،
نشاط صبح در آئينهٴ ادراک ما پوياست.
از آن همتاى
»نيک پندار،نيک گفتار، نيک کردار«
در هيچ هنگام ،
نه در روز سپيدى که
خاطر ها همه مجذوب رنگهاى دگر بودند.
نه در شبها که
شوق انتشار نور در رگهاى شب
سنگينى خواب را
از چشمان مى دزديد،
نگفتم من
زمهرير زمان افسرده مى باشم،که
رنج راه
به جانم رخنه مى کردند،و
نبض»گاه« در آبگينهٴ هستى
زمانِ يکنواخت حال تکرارِ نگون سامان بى فرجام را
نقش خيال من مى انگاشت.
و
ارواح حزين حسرت پارين
وراى شيشه هاى کدر امروزين
برايم زنگ ناقوس هاى مرگ فکرت را
آژير ميکردند.
و ميدانم هنوز کابوس
»فرعون« ها و »نمرود« ها و »قارون« ها و »ضحاک« ها
چونان جرثومه در رجس،
به چرکين جيفهٴ دنيا دلبندند،و
خصمانند
نگارين باغ هاى شاد پندار هاى نوشين را
که در ذهن بلوغ حال
براى کودک فردا
مى بالند.
خناسان را نفرت نثار بادا
که کوش صبر فرساى انسان را
براى خير و زيباىى ،
زبون و خوار مى شمارند.
نميدانى! که من
با آن نواى جاودانى
که محراب حقيقت در کلامش بارگاه دارد
همآوازم
و رمز اين سخن را نيک مى دانم،که
آن فانوس دار باغهاى سبز انديشه
که آن »شيخ چراغ« در دست
نه بيهوده
در اين دهر گناه آلودِ آدمخوار
ملول از »ديو و دد«
خواهان انسان بود.
نگفتم،نمى گويم که من در خشک دشت آرمانهايم پوسيدم ،
که روح آب در آئينهٴ سراب آسيمه ست،
روال زندگى هم محمل پارين حسرتهاست .
نميدانى که بيزارم
از اقليم سنگلاخهاى پنداشهاى آز بنياد،
و نيز
از سر زمين انجماد باور رامشگران کوى و برزنهاى پندار هاى ناسوده
که دلقک بازارى
با زبان مکر و افسونهاى نا زيبا،
آئين دو رويى را سبحه مى گويند
و حاشا،
که اهريمن تباران ،
درين هنگامهٴ زشتى،که
خاطر خواه شيادان زور و زر
درين دور نگون سامان دشمن کام بدفرجام مى باشد
کرشمه بر روال نرخ اين بازار نکبتبار مى فروشند
و تقدير از خدايان
ورنگ هاى چرکين و خونين را
بدوش
فکرت دژمان و آژنگين
آذين مى بندند.
و خواهد شد
در فرجام
که تشت حيله و تزوير شيادان
کژ پندار،کژ گفتار،کژ کردار
ز بام سياه رسوايى فرو افتد.
مگوهيد،چرا ما
رنج راه را
بدوش مان
درين کارزار هستى ساز نيک فرجام
بخود هموار مى داريم .
نمى دانند
که اين يلان پيل افگن
چونان در خويش ققنوسند
که از آتش نمى ترسند.
بريز آن آب آتشخيز ساقى
نواز آهنگ جان مطرب
که صبر در کام بيصبرى مى سوزد
که در بطن س کوت ديرپاى ما
شرار آتشِ بيداد سوزى راه مى پويد.
***
خدا را، بگوهيد!
اين حريفان از کى ها آئين بيداد را آموختند،و
يا خود تيشه ها بودند
که هم پالهنگ با خصمان
به پندار مريض شان
ريشه هاى جنگل سالمند تاريخ را،
ز پىى
قطع مى کردند
تلخکامى و رو سيايى نصيب تان ،
که آن ديباى رنگين
پندار هاى فردا را
که ما در چشمهٴ خورشيد آراستيم
به چوب سخره مى بنديد.
نمى دانيد،
مکحولان
که در فرجام
تجلى اميد
باب گشاي ش را،
چونان گسترده خواهد کرد
که هستى عاقبت آينه دار داد خواهد شد.
**واژگان مکان و زمان در جهان نگرى فلسفى فيلسوف و
دانشمند بزرگ ذکرياى رازى