عروس بامدادان

زرينه هودجهاى نور
در پهناى دود اندود شب تابيد،
و در چکاد روياهاىى
مردى کوله بار زندگى بر دوش
گوهر آبى دريا را آذين کرد .

  تجلىى اميد

گرانسنگ قفل هاى ياس را بگشود.
پرند نيلگون صبح
فضاى کوچهٴ اشراق فردا را
نگار آراى جانها کرد.

چراغى ديدبانى

نور مى گسترد،
از آنجا ها،که
نور در هياًت بيرنگ ،
هفت اقليم رنگها را
مى آراست

  وزاران موجه هاى زرنگار نور

به بال
لحظه هاى سور
پيام آفتاب صبح اميد را
از آن سو هاى دور دور
به منزلگاه اعجاز شکوه خاک مى آورد
و طرح آنچن ان زيبا،
غريبستان اينجائى
مى آراست،
که هيچستان خاک از حيرت آئينه ها
سرشار مى گرديد.
و اردکهاى ديباى نفيس واژگان شرق پندار ها
به شط پاک انديشه
جام نفس مگشود.
و نا سور هم به تار و ذخمه هاى سور جابلقاى آرمانها
رخت سفر مى بست.
الا اى ساقى دلها
بريز آ ن آب آتشگون
که در رگهاى جان شوق دگر بيدار مى گردد
به گلبانگ شباويز ،
عروس بامدادان رونق بازار مى گردد.

  زهى فرخنده ايامى

                   آن ايام،
که روزنها همه با نور آميزند