از تبار کدام نا فضيلتى اند،
اينها
که با شمشير هاى آهيختهٴ تيغه خونين،که
"تنها تصويرى از دغدغهٴ عدالت بر آن کشيده اند " ١
بر چکاد باروى شب فاجعه
که باد آذرنگين و
جان آزار شوم ياس
در شهر آسيمه و غمناک
بى لگام مى وزيد،
شادمانه
تبيرهٴ شاديانه نواختند.
و مولود شب را،
غريو کردند
ترسناکتر از مرگ . آنگاه
چه غمگنانه،
سنگلاخ هاى خار و خارائين
به راه هاى انتظار چيره شد .و
گياهان هرزه
خواب باغها را پريشان کرد
چونان که
اشکوفه ها
در سوگ يغماى باغ
همه رخ در حجاب کردند.
اينها
از تبار کدام نافضيلتى اند
که زشتى را با طيلسان ريا
آراستند
و ازشکوه سبز فضيلت،و
چراغ کوچهٴ صبح ،بيم کردند.
و چه معجبانه و چه بى آزرم،
" فهماننده هاى فهيم" را
چونان
عقوبت کردند،
که انتقامجويان زبون
حريص در انتقام.
چه لجام گسيخته فرومايگى ى
پا در رکاب دارد.و
چاوشان شب با شيطان مغازله .
ارواح و واژگان سرگردان اند
چونان مفاهيم و پيکر ها.
و درين برهوت مسخ نفس ،
هر صدائى در ژرفناى
اين ظلمت روان سوز خفه ميشود.
مگر اينها وارثان همان فصل هاى غارت و تهاجم نيستند.
که در ادوار ماضى
جاده ها را،
کوه ها را،
دريا ها را،
هامونها را،
دهکده ها و شهر ها را،
عبور کردند،و
زمينهاى آبادان را سوختند.
بنا هاى آباد را لانهٴ جغدان کردند.
و در چندشهاى نغول نفس اماره
اورنگ ها بنا کردند از
اجساد قربانيان و
مينار ها از جمجمهٴ کشته گان ،و
ذبح کردند بخشايندگان بخشايشگر را ،و
درختان را
تا کوتائى تقدير را جبيره کنند.
و نعرهٴ مرگ را
چنان بيباکانه پهن کردند،که
جنبش را در سبزه زاران متوقف کرد،و
نقاهت قرن درچمن جوانه زد
و چنين شدکه
"ناجيان" از روز هاى آفتابى سخن ميگفتند،و
"منجيان" از ابر هاى سياه ،که
حجاب افگن آفتاب بود.
مگر غمنامهٴ
يک فصل درو ،که
روبروى نگاه هاى سبلى زمانهٴ ماست ،
هنوز عبرت رهگذران خواهد شد ؟
١ از زنده ياد احمد شاملو
اينها
که با شمشير هاى آهيختهٴ تيغه خونين،که
"تنها تصويرى از دغدغهٴ عدالت بر آن کشيده اند " ١
بر چکاد باروى شب فاجعه
که باد آذرنگين و
جان آزار شوم ياس
در شهر آسيمه و غمناک
بى لگام مى وزيد،
شادمانه
تبيرهٴ شاديانه نواختند.
و مولود شب را،
غريو کردند
ترسناکتر از مرگ . آنگاه
چه غمگنانه،
سنگلاخ هاى خار و خارائين
به راه هاى انتظار چيره شد .و
گياهان هرزه
خواب باغها را پريشان کرد
چونان که
اشکوفه ها
در سوگ يغماى باغ
همه رخ در حجاب کردند.
اينها
از تبار کدام نافضيلتى اند
که زشتى را با طيلسان ريا
آراستند
و ازشکوه سبز فضيلت،و
چراغ کوچهٴ صبح ،بيم کردند.
و چه معجبانه و چه بى آزرم،
" فهماننده هاى فهيم" را
چونان
عقوبت کردند،
که انتقامجويان زبون
حريص در انتقام.
چه لجام گسيخته فرومايگى ى
پا در رکاب دارد.و
چاوشان شب با شيطان مغازله .
ارواح و واژگان سرگردان اند
چونان مفاهيم و پيکر ها.
و درين برهوت مسخ نفس ،
هر صدائى در ژرفناى
اين ظلمت روان سوز خفه ميشود.
مگر اينها وارثان همان فصل هاى غارت و تهاجم نيستند.
که در ادوار ماضى
جاده ها را،
کوه ها را،
دريا ها را،
هامونها را،
دهکده ها و شهر ها را،
عبور کردند،و
زمينهاى آبادان را سوختند.
بنا هاى آباد را لانهٴ جغدان کردند.
و در چندشهاى نغول نفس اماره
اورنگ ها بنا کردند از
اجساد قربانيان و
مينار ها از جمجمهٴ کشته گان ،و
ذبح کردند بخشايندگان بخشايشگر را ،و
درختان را
تا کوتائى تقدير را جبيره کنند.
و نعرهٴ مرگ را
چنان بيباکانه پهن کردند،که
جنبش را در سبزه زاران متوقف کرد،و
نقاهت قرن درچمن جوانه زد
و چنين شدکه
"ناجيان" از روز هاى آفتابى سخن ميگفتند،و
"منجيان" از ابر هاى سياه ،که
حجاب افگن آفتاب بود.
مگر غمنامهٴ
يک فصل درو ،که
روبروى نگاه هاى سبلى زمانهٴ ماست ،
هنوز عبرت رهگذران خواهد شد ؟
١ از زنده ياد احمد شاملو