درين رواق دوداندود کبود،
من صداى سکوت مى شنوم ،
 کز هزاران هزار قرن کهن
 ياد غم هاى آشنا دارد
 آنچه جاريست در رودبار شب
 غبار ناقهٴ فرياد هاى تنهائى ست
 اين هياهو خموش پهناور
 ره ساتگين جانما دارد.
در بيابان حسرتت اى شب
 که گاه ،
 پرتگاه نغول ،
 باور هاست .
راه باغهاى روشنائى را،
 سوگوارانه آرزو کردم .
 شب ظلمانى نگونسارى
 ديرپائيت چه نفرت انگيز است