کدامين لحظهٴ شوم بود
زمان آبستن مولود هول انگيز و
خونين بود.
شماطهٴ تاريخ ؛
نمايشنامهٴ منفور دلقکهاى حنين بود.
و يا اينکه،
همى گويند،
اين تقويم نامه
روال پر فرود و پر فراز
از موج طوفانهاى سهمگين بود.
ويا اين داستان
بس کهن سال و قديم
از سبح قراضهٴ زر
اين جيفهى چرکين بود.
و يا اين داستان
حقه و نيرنگ ديرين بود.
و يا اين گاهنامه
کتاب قصه هاى عشق شورانگيز و نوشين بود
و يا اين داستان ناتمام،
حسرت فردا و فردا هاى رنگين بود.
کدامين بود.
و يا اين برگهاى خاکسوى دفتر ايام
با هزاران در هزاران قصه هاى
ياس جان آزار عجين بود.
و يا اين گاهنامه
فقط مجراى استمرار يک کابوسِ
آسيمه سامان بود،
عبوس و صامت وسنگين،
که در جوف هر لحظه اش
شبِ تاريک ياس انگيز پنهان بود.
نه شب هاش را حٰديث خواب بر بالين
نه روزهاش را هواى باغ در آغوش ،
نه در صبح نگاه آفتابش مهر رخشان بود.
چه روز هاى دل آزارى .
چه بى آزرم و نا زيبا شب تارى .
کدامين بود. شگفت انگيز پنداشتى که
ميگفتند و ميگويند؛
زندگانى تهى زمفهوم است
هيچ راهى را به سوئى نيست
تشنه کامان اين گذرگاه را
جرعهٴ در سبوحى نيست
زمان آبستن مولود هول انگيز و
خونين بود.
شماطهٴ تاريخ ؛
نمايشنامهٴ منفور دلقکهاى حنين بود.
و يا اينکه،
همى گويند،
اين تقويم نامه
روال پر فرود و پر فراز
از موج طوفانهاى سهمگين بود.
ويا اين داستان
بس کهن سال و قديم
از سبح قراضهٴ زر
اين جيفهى چرکين بود.
و يا اين داستان
حقه و نيرنگ ديرين بود.
و يا اين گاهنامه
کتاب قصه هاى عشق شورانگيز و نوشين بود
و يا اين داستان ناتمام،
حسرت فردا و فردا هاى رنگين بود.
کدامين بود.
و يا اين برگهاى خاکسوى دفتر ايام
با هزاران در هزاران قصه هاى
ياس جان آزار عجين بود.
و يا اين گاهنامه
فقط مجراى استمرار يک کابوسِ
آسيمه سامان بود،
عبوس و صامت وسنگين،
که در جوف هر لحظه اش
شبِ تاريک ياس انگيز پنهان بود.
نه شب هاش را حٰديث خواب بر بالين
نه روزهاش را هواى باغ در آغوش ،
نه در صبح نگاه آفتابش مهر رخشان بود.
چه روز هاى دل آزارى .
چه بى آزرم و نا زيبا شب تارى .
کدامين بود. شگفت انگيز پنداشتى که
ميگفتند و ميگويند؛
زندگانى تهى زمفهوم است
هيچ راهى را به سوئى نيست
تشنه کامان اين گذرگاه را
جرعهٴ در سبوحى نيست