ديدار آفتاب
در آن قيرين ترين شبها
دروغ گفتندخناسان
کژ پندار کژ گفتار کژ کردار
که نور بيشهٴ سوزان انديشه ،
ميان خامشى ما و شب پژمرد.
شبابير تهى چاووشانشب پرستِ زشت آئينان
شکوه واژهٴ اسطورهٴ صبح
را هراسان کرد،
شنى از ساحل شب
چشمهٴ مهر شنگرفين بنمود.
در آن تاريکى سنگين،
که شبديز شبان تار
به بخت ما،
و روى زشت بدخواهان ما
مى ماند
روزنى مى ديدم،
که مرا
تا به ديدار آفتاب مى خواند
دروغ گفتندخناسان
کژ پندار کژ گفتار کژ کردار
که نور بيشهٴ سوزان انديشه ،
ميان خامشى ما و شب پژمرد.
شبابير تهى چاووشانشب پرستِ زشت آئينان
شکوه واژهٴ اسطورهٴ صبح
را هراسان کرد،
شنى از ساحل شب
چشمهٴ مهر شنگرفين بنمود.
در آن تاريکى سنگين،
که شبديز شبان تار
به بخت ما،
و روى زشت بدخواهان ما
مى ماند
روزنى مى ديدم،
که مرا
تا به ديدار آفتاب مى خواند