اى کاش اگر ميشد
اين و هم شبين فامِ دوداندود خواب را
از شب تا هنوز
در دامن خيال تو رنگين کمان کنم.
رفتم درون رگ رگ اين بويهٴ بلند،
اندر درون معبد قنديل جان خويش
آن سوى هاى ظلمت ادراک خاکيم
آنجاى دور،دور
ازکوچه هاى روشن اشراق،
تا باغ هاى نور.
تا نا کجا ها
آنجا که عمر رفته در آن بود ناپديد
ديدم سواى صخرهٴ عريان تيرگى
هستى دگر ساز و
دگر سان نشانه داشت
اجزاى کائنات هم آهنگ مى نمود
شور و نشاط
کز خم عشق جان مى گرفت
تا بيکرانه ها
در آغوش بيهشى
پرواز مى نمود
آنجا ديدم من
رنگى به رنگ نور به رگهايم مى دويد.
انديشناک اين همه انديشه ها، من
کز در وراى مرز خيالم شگفته بود
از تابش زوال زمان در امان کنم.
شب را منيوشيده ام
اى فجر؛ قصيدهٴ اسطوره يى سبز
اگر چه مى بينم
در حجله ٴنارين شفق
"هبا منثور" رنگها به عروسى نشسته اند
اما باورم
همه رنگها غروب خواهند کرد ،
همه نقشها فرو خواهند ريخت،و "من" و "تو" ؛ ما
همنورد افق هاى نور خواهيم شد
اين و هم شبين فامِ دوداندود خواب را
از شب تا هنوز
در دامن خيال تو رنگين کمان کنم.
رفتم درون رگ رگ اين بويهٴ بلند،
اندر درون معبد قنديل جان خويش
آن سوى هاى ظلمت ادراک خاکيم
آنجاى دور،دور
ازکوچه هاى روشن اشراق،
تا باغ هاى نور.
تا نا کجا ها
آنجا که عمر رفته در آن بود ناپديد
ديدم سواى صخرهٴ عريان تيرگى
هستى دگر ساز و
دگر سان نشانه داشت
اجزاى کائنات هم آهنگ مى نمود
شور و نشاط
کز خم عشق جان مى گرفت
تا بيکرانه ها
در آغوش بيهشى
پرواز مى نمود
آنجا ديدم من
رنگى به رنگ نور به رگهايم مى دويد.
انديشناک اين همه انديشه ها، من
کز در وراى مرز خيالم شگفته بود
از تابش زوال زمان در امان کنم.
شب را منيوشيده ام
اى فجر؛ قصيدهٴ اسطوره يى سبز
اگر چه مى بينم
در حجله ٴنارين شفق
"هبا منثور" رنگها به عروسى نشسته اند
اما باورم
همه رنگها غروب خواهند کرد ،
همه نقشها فرو خواهند ريخت،و "من" و "تو" ؛ ما
همنورد افق هاى نور خواهيم شد